تبليغاتX
سارا ساسانی

می خواستم درست و حساب شده انجام دهم ،یک کار درست و خیلی خیلی حساب شده!

 

مدتی افکارم حول محورهای یک و یا چند کار درست و حساب شده می چرخید،هرلحظه دقیق و دقیق تر می شدم یعنی، سعی می کردم که دقیق و دقیق تر شوم به همین دلیل حجم بنفش تیره ی این افکار (وقتی چشمهایم را برای لحظه ای می بستم افکارم را به رنگ بنفش تیره می دیدم ) خیلی زیاد شد .

 

به شکل اتفاقی در میدان هفت تیر درکوچه "بهارمستیان" چهره ی درهم آقای مسافر را دیدم. دلم سوخت لحظه ای کنارش ایستادم تا سر از این اخم های گره شده در آورم در حین سوزش دلم بود که صدای راننده را خطاب به مردم شنیدم که گفت :" یک مسافر بیاد تا ما بریم" و بعد از اعماق وجودش فریاد زد: "خراسون خراسون".

به لحظات به ثمر رساندن آن کار درست و حساب شده نزدیک می شدم و بی مقدمه به مسافر خسته و نالان گفتم :"آقا برو بشین میریم خراسون".راننده این صحنه را که دید به سرعت سوار ماشینش شد وبه سمت میدان خراسانحرکت کرد من از خوشحالی راننده و مسافر خسته خوشحال شدم احساس کردم کار درست و حساب شده در حال انجام است و رفته رفته همه آن افکار بنفش رنگ می باخت.

 

حس غرور به من دست داد احساس کردم چقدر این یک نفر -که خودم می باشم- گاهی چقدر مهم هست درهمین احساسات سرخوشم به سر می بردم که ناگهان راننده گفت : خراسون بفرمایید" کرایه را حساب کردم و پیاده شدم اما من اینجا کاری نداشتم و باید در میدان هفت تیر باقی می ماندم.

 

در همین افکار به سر می بردم که صدای راننده دیگر که داد می زد "سدخندان" را شنیدم به طرف صدا برگشتم متوجه شدم که مشکلات یک راننده و سه مسافر سیدخندان تنها به دست یک نفر حل می شود ؛سوار ماشین شدم ترافیک سنگین بود اما بعد از یک ساعت به پل سید خندان رسیدیم ،نزدیک غروب بود داشتم به سمت میدان هفت تیر پیاده می رفتم که راننده ای فریاد می زد"آزادی – آزادی" نمی توانستم چشم در چشمان آبی رنگ کودکی بروزم که گرسنه و خسته (که احتمال میدادم جایش هم خیلی تمیز نبود) به نظر می رسید کودکی که با یک مسافر به خانه امن نزدیک می شد و گرسنگی و خستگی اش با خوابی به شیرینی یک رویا برطرف می شد ؛بی اراده سوار شدم.وقتی به میدان آزادی رسیدم شب شده بود .

 

وارد پ آزادی (پارک سوار آزادی) شدم اما چون می خواستم حتما به میدان هفت تیر برگردم وارد خط تاکسی نشدم و به سمت "BRT" رفتم و مطمئن بودم که راننده ای کسی فریاد نمی زند:"BRT یک نفر..."

 

روزهایی را به این شکل سپری کردم اما بسیار خشنود و راضی بودم چون احساس می کردم با کمک به تاکسی هایی که مسافران کمی دارند و معطل تنها یک مسافر هستند کار درست و حساب شده ای انجام می دهم همچنین به مسافرانی که پول چندانی ندارند تا به جای یک نفر دونفر حساب کنند کمک انسان دوستانه ای کرده ام ؛اینجا بود که فکر جدیدی به مغزم خطور کرد و تصمیم گرفتم کمین بایستم و به محض اینکه تاکسی ای وارد خط شد سوار شوم و بگویم: آقا چهارنفر حساب کن.

 

چند روزی را به همین منوال ادامه دادم درحالی که نمی دانستم راننده به کدام نقطه تهران می رود چون مجال نمی دادم او مقصدی را فریاد بزند .

 

روزها گذشت و ته جیبم کم کم خالی شد در یکی از همین روزها که خیلی عجله داشتم وارد میدان هفت تیر شدم و می خواستم به" پارک وی" بروم وارد ایستگاه تاکسی شدم و تنها 475 تومان برایم باقی مانده بود ،خیلی عجله داشتم اما انگارهیچ مسافری قصد پارک وی نداشت، نیم ساعتی معطل مسافر شدم تا بالاخره مسافران تکمیل شدند. بیست دقیقه ی بعد به پارک وی رسیدم 475 تومان را جلوی صورت راننده گرفتم و بی معطلی گفتم : 25 تومان باقی مانده را می اندازم صندوق صدقات ...

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 10:50 | لینک  | 

هجده سالم بود که برای اولین بار شما را دیدم وحدوداً یک سال وده ماه ازآخرین باری که شما را ملاقات کردم میگذرد،زمان کمی نیست ،اتفاقهای زیادی برای من افتاده فکرمیکنم قبلاً هم به اشاره دراین مورد گفتم .همیشه لحظه شماری میکردم تا شما را ببینم وازگفتن اینها دریغ نکنم ولی حالا که خوب فکرمیکنم کمترازیک ماه دیگرمی بینمتون،شاید کمی سخت باشد رو د ر رو با شما صحبت کنم . دوست دارم بنویسم هرچه را که باید به زبان بیاورم پس برای شما می نویسم. ...

ازگفتن احساسم،درونم،نگاهم وقلبم دریغ ندارم،دیگرازگفتن هیچ چیزدریغ ندارم.دراین یکسال واندی بهتربگویم دوسال در شرایط و موقعیتهای سخت ودشوار زندگی کردم ... در برابرنگاهها و کرکترهای گوناگون ورنگارنگ باهوشیاری جسورانه ای ظاهر شدم ودر تمام این لحظات اول وآخرهر برخورد واتفاقی با یاد شما شروع و بازهم با حضور شما خاتمه پیدا می کرد..

نمی توانستم حتی لحظه ای را با نوع ارتباط سارا و آقای دلبندم مقایسه ویا هم سووهم آهنگ بدانم .

سارا کم حرف میزند،خوب می شنود،عمیقاً نگاه می کند وکمتربه احساسش تکیه میکند،عقل وایستایی زندگی اش را شکیل تر مي كند.

حرف هایی را هم که میشنوید صاحب امروز و نیاز دیروز نبوده ، اين نطفه دوسال پیش بسته شده وشناوردرسیالی رشد کرده ، با دلبندم سفرکرده،راه رفته،خسته شده،نگران وگاهی پریشان شده،ازپاافتاده وگریه کرده،آرام به خواب رفته،خواب دیده وسپیده زده و بیدارشده.

دراین میان نطفه ی دوساله بارها متولد شده ودوباره دربطنٍ رحم ماندن، شناورشده وبودن با دلبندم را ازسرگرفت.

ازگفتن دریغ نمیکنم؛ که شما از شنیدن آنها متأثر،درهم ریخته ویا سهل وآسان شوید،چرا که من با راستی ودرنهایت صافی می نویسم؛ازآن روزی می گویم که با شما تصادف کردم وبعداز4 ماه بی خبری دراعماق دره همانند سلیب درگچ فرو رفتم،از سرمای 70 درجه می گویم که همراه شما سردم شد،خسته و رنجور شدم.

پس بی صبرانه چشم دارم تا "دلبند" روحم -درواقع بخشی از هستی ام را ببینم - پیش ترهم گفتم سارا احساسش را حروفچینی نمی کند و تنها به بازگویی واقعیت نطفه ی دوساله دست می زند.

نطفه ی حضورشما دیگر دراتاقک تاریک رحم سارا بی دلیل دست وپا نمی زند.در پناه نبودن ها، آبستن دلتنگیها و زیربار نگرانیها کمرخم کرده وحالا درپس سالها نیستی بارورشده،دیواره رحم را می شکافد ومتولد میشود،نامش را "سارا می نهم. "

 سارای من به روشنی می داند که چه می خواهد،دیگربيهوده تقلا نمیکند وبرای ماندن و تداوم حضور بی پایان شما در حیات خویش سیال و روان پیش می رود.

سارای درون من خطاب به شما می گوید؛ باقی بقایم را درکنار شما و همراه وهمپای شما قدم بر می دارم نه خرد نه کلان.

وازشما می خواهد؛ بقا را تا ابد درکنارسارا پناهی برای او باشید.

قصد داشتم اسرارتنیده ی درونم را در چند نوبت - برای شما- بشکافم اما درخودم توانی نیافتم تا نهفته های وجودم را چند تکَـّـه کنم ، پس یکباره همه را گفتم ودرنهایت می خواهم نه تنها در هر گوشه ای ازجهان فنا که هستید درکنارتان آرام بگیرم بلکه در مرتبه ای بالاترخواهان آنم که درجهان بقا نیز درکنارشما جاوید بمانم..

                                                                                                                        دي ....

 

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 14:50 | لینک  | 

 به پ- آزادی رسیدم از سوز سرما گر گرفته بودم – سوز و سرما با وجود پارادوکسی که دارند کنار هم به کار می روند به همین دلیل من هم از سوز سرما گر گرفتم- به سرعت به سمت ماشینهای تهرانسر می دویدم؛ قدس، شهریار، قلعه حسن خان، اسلام شهر و ... همه این واژه ها را می شنیدیم جز واژه گوش آشنای تهرانسر- نگاهم به کلمه تهرانسر که با ماژیک آبی بر روی یک کاغذ سفید نوشته شده      بود - افتاد با خودم گفتم : یارو چه فکری  به ذهنش رسیده، جلوتر که رفتم حس کردم بنده خدا چقدر سردش بوده که نتوانسته از ماشین بیرون بیاید و کلمه تهرانسر را از دستانش آویزان کرده است.

 تو ماشین نشستم، مسافران تکمیل شدند " مرد خوش ترکیب " و کلاه به سری که جلو نشسته بود دستی برد به سمت داشبورد و گفت: این را اینجا بگذار، آهان خوب شد.

 "مسافر عزیز: بنده ناشنوا هستم لطفا قبل از پیاده شدن اطلاع دهید. " این عبارتی بود که بر روی یک مقوای مشکی با خط زیبای سفید نوشته شده بود .

پس " ناشنوا" سردش نبود.

 مرد خوش ترکیب: بنده خدا کارمند علاء الدین بوده وقتی که کارخانه ورشکست شد، مجبور به مسافرکشی شده ، با هم همکار بودیم، لیسانس داره اونجا هم حسابدار بود بیچاره...

 دلیل بیچاره بودن " ناشنوا" را نمی فهمیدم خوب حسابدار بوده و حالا هم بعد از ظهرها مسافر کشی می کند.

 " مرد خوش ترکیب" مسیر را به مزاح و سرخوشی گذراند، مسافران هم در عقب مدام پولهایشان را به سمت جلو حواله می کردند. گویا ملزم به حساب کردن کرایه هایشان در ابتدای مسیر بودند و بر این تعهدشان سخت پافشاری می کردند و آخر آنقدر صد تومانی و دویست تومانی میانشان رد و بدل شد که " ناشنوا" حسابی گیج شده بود.

 "مرد خوش ترکیب" سعی به تداوم مکالماتشان داشت و گهگاه " ناشنوا" حواسش پرت می شد چرا که باید نگاه از خیابان بر می داشت و به لب خوانی " مرد خوش ترکیب" چشم می دوخت و در نهایت برای جواب دادن به " مرد خوش ترکیب" باید فرمان را رها کرده و با حرکات دست کلماتی به او می فهماند.

 درهمین میان به ماشین جلویی نزدیک و نزدیک تر می شدیم البته این امر بیشتر به این دلیل بود که ماشین جلویی به عقب و عقب تر می آمد او دنده عقب گرفته بود و نزدیک بود که تصادفی رخ دهد.

 "ناشنوا" هم هی بوق و چراغ می زد، از کنارش رد شد و شیشه را پایین داد و ناگهان الفاظی به مانند ناسزا از دهانش بیرون ریخت اما تعجب کردم او که هیچ کدام از کلماتی که به سختی بیان می کرد مفهوم و گویا نبود نمی دانم که چرا ناسزاهایی که گفت بی نهایت واضح و پربار بود؛ نفهم، بی پدر، عوضی و ...

 به راهمان ادامه دادیم، وارد تهرانسر شدیم والبته هر که قصد پیاده شدن می کرد ضرباتی مهلک بر شانه " ناشنوا" وارد می آورد.

 من چه باید می کردم چرا که من زن و باقی آنها مرد بودند و در آخر متوجه شدم که نفر آخری که همراه من باقی ماند و پیاده نشد به خاطر من و برای اینکه به جای من این ضربات را بر شانه وی تحمیل کند راه درازی را بر خود تحمل کرده است.

                                                                                                                  دی 1387                               

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 17:7 | لینک  | 

امشب یک ردیف جلوتر آمدم، روی صندلی عقب بی نظمی نوار قرمز نیازمندی های همشهری ریخته بود. سه پایه وکیف دوربینم این روبان های قرمز را کشدار تر می کرد و من هم نمیخواستم از محدوده ی قرمز آنها عبور کنم پس ترجیح دادم به خیابان نزدیک تر شوم. خیلی خسته بودم اما پر انرژی. صندلی جلو را متناسب با عادت نشستنم جا به جا کردم.

امشب پشت سر "اون"خالی نبود و پوست چین خورده ی انگشت هایش بی ملاحضه روی فرمون پهن نشده بود "اون" با ظرافت تمام فرمون را از زیر تو دستهایش نگه داشته بود انگار که دو طرف جاده را محکم تو مشتش گرفته باشد، به طوری که از نیروی انگشتهایش می توانستم احساس کنم که چقدر خوشحال شد وقتی که به صندلی جلوی ماشین "اون" تن دادم حلا این بار اون بود که از هر دری حرف میزد اول گمان کردم که "اون" امشب خیلی دلتنگ دلبندش است اما صدای ریز و پر از نوسان من به صدای من به صدای دلبندش می رفت اصلا "اون" دلبندی هم داشت؟ 

وای... من قانون کرایه را رعایت نکرده وجلو نشسته بودم کیف پول تور توری مشکی من کرایه ام را حساب می کند پس حقش بود تا پایان مسیر سر جایش تو جیب راست کت کوتاه قرمزم کنار در راست عقب ماشین آرام بگیرد ـ خب امشب هوا خیلی سرد نبودو قرمزی کوتاه کتم هم به همین خاطر بود ـ صورتم شبیه کندوی زنبور عسل تو تور تورای مشکی کیف پولم فرو رفت. خدای من یعنی باید عقب می نشستم اما نه، زمانی که درب جلو را باز کردم "دلم" لحظه ای تردید به خودش راه نداد ...                                                                                                            دلم: اوهوم ...

من: بدبخت سرخ شده. آقا جون، دل من، یک کاری میکنی تا آخرش پاش وایستا پس آروم بنشین سر جات.

دلم: اکی    اکی

من:اکیو کوفت ده بار گفتم این دو کلمه مزخرف را نگو. اکی    اکی   اوه شت

دلم استادانه تو قفسش لابه لای ۲۴ دندهاش جا به جا شد، اون جلو جا نبود وگرنه شک نداشتم که دلم بی معطلی پای راستش را روی پای چپش می انداخت و سینه صاف میکرد که : آ ... آ... خب میفرمودید آقا

اون: من آقا نیستم من مهرانم. 

دلم : خب مهران هستی که باش آخر تو آقا نیستی چون قدت کوتاهه.

من: دلم، عزیزم آخه جه ربطی داره . باز هم بجه شدی؟ این آقا لطف می کنن ما را امشب می رسانند و ما هم کرایشون را میدهیم پس اجازه بده تا بشنوم چی می گن ...

"اون" بی دلیل حرف می زد ، خنده ام گرفته بود و می دانستم که برجستگی گونه هایم بیش از حد معمول است و اگر ذره ای بخندم اونها یک قدم به سمت بالا بر می دارند و دستم رو می شود، پس دلبهایم را روی هم قفل کردم.

اون: مستقیم برم؟    

من: بله آقا مستقیم.

"اون"(خنده ای کرد)": من آقا نیستم من مهرانم.

دلم(دهنش را کج میکند): من مهران نیستم من آقا ام.

"اون از من سوالی پرسید می دونستم اگر دهنم را باز کنم و بخواهم جوابی به "اون" بدهم صدای خنده ی دل و درونم و از طرف دیگه برجستگی گونه هایم ...

"اون": شما متولد شصت و سه اید و نه نه شصت و دو و...

شصت و چهار را آروم تر می گه. اصلا سعی نکردم جوابی بدهم و وانمود کردم که نمیشنوم اون هم اصراری به تکرار سوالش نداشت.

من: دست راست یه خروجیه لطفا آقا...

"اون": من آقا نیستم من مهرانم.

"اون" (خم شده بود تو صورتم و چشمهایش ظریف تر از قبل) : خیلی سخته؟

من: بله مسیرم کمی دوره و تقریبا سخته...

صورت "اون" آنچنان محکم از روی چشمهایم بلند شد که یقین دارم اگر می توانست دو طرف جاده را رها کند - دست از فرمون بکشد- با پشت دست نرم می زد تو دهنم.

دلم: کی می رسیم لطفا آقا...

من: بسته دیگه دلم دیوونه شدی؟

نزدیک بود چهار راه را رد کنیم حواسم پرت دلم بود.

من: آقا دست چپ لطفا.

دلم آنقدر زیرکانه گفت: من آقا نیستم من مهرانم که جمله اش همراه با"اون" شروع شد و همراه با "اون" هم تمام شد.

من اینجا یک پل آهنی بپیچید تو کوچه بالایی.

تور تورای مشکی کیف پولم  سُر خورد اومد تو دستم چون تور تورای مشکی کیف پولم از من بیشتر عجله داشتند که زودتر خالی بشوند. 

من: آقای... مرسی رسیدیم.

"اون" اینجاست؟ من مهرانم، آقا...

من" بله شما مهران هستید و آقا هم نیستید می فهمم.

وسایلم را از لابلای روبانها بیرون کشیدم، درب عقب را آرام بستم سه تا هزاری بین انگشتانم بود و با شتاب جلوی صورتش گرفتم.

"اون": نه اصلا

و رفت ... بهتر بگویم ناپدید شد به یاد روبانهای قرمز نیازمندیها خودم را غرق سرزنش تور تورای مشکی کیف پولم،کوتاهی کت قرمزم و نگاه بی امان نیازهایم کردم. رو به درب طوسی بزرگ خانه ایستادم اما نه مثل هر شب ، تور تورای مشکی کیف پولم عین خوره به جون دلم افتاده بودند، البته حق داشتند چون امروز اصلا خالی از اسکناس نشده بودند حتی...

آیفن: کیه؟

من:منم آقا...

دهنم به خودش آمد که:اُهوم منم باز کن.

                                                                                    دیماه ۱۳۸۶   

تور توراي م

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 21:5 | لینک  | 

تا به حال شیرینی یک رویای سفید رابا چشمانی بازقورت داده ای؟ تا به حال بزاغ دهانت از حرص دست یافتن به این رویای روشن زیر دندانهایت قرچ قوروچ کرده است؟

اما چشم های من زیر دندان این رویا درخشید...

اپراتور! تو به امید  چشیدن مزه ی چه رویایی زنده ای؟

ها، اینکه پشت یکی از این خطها صدای آرام وطنین اندازی را بشنوی تا فیگور باریک و بلند صاحب این صدا درذهنت ترسیم شود.

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 11:35 | لینک  |