تبليغاتX
سارا ساسانی

  اگر مي خواهيد براي اولين بار اتوموبيل شخصي خريداري كنيد ، رعايت نكاتي چند ضروري مي باشد:

 _هرگز روي خط كشي عابر پياده از عابر پياده سبقت نگيريد.

_هرگز جهت جلوگيري از كم كردن سرعت اتومبيل و يا دنده معكوس دادن در سربالايي ها براي عابر پياده چراغ نزنيد ،فراموش نكنيد كه او انسان است و با ماشين چهار چرخ فاقد شعور و احساس فرق مي كند پس اجازه دهيد كه عابر به راهش ادامه دهد.

_هرگز از جلوي عابر با سرعت عبور نكنيد بلكه از پشت سر عابر حركت كنيد و سرتان را بالا بگيريد چرا كه حق تقدم را رعايت كرده ايد.

_هرگز با اوتومبيلتان عابري را تعقيب نكنيد قبل از اينكه از او و عكس العمل او مطمئن نشديد چون ممكن است حرف هاي ركيكي بشنويد که اغلب حقتان است.

_هرگز با اتومبيلتان ، اوتومبيل شخص ديگري را نگيريد چون شما از ميزان مهارت او در رانندگي مطمئن نيستيد و ممكن است او را روانه ي هجوم گارد ريل هاي اتوبان كنيد يا دست كم منجر به يه يك حادثه ي ناگوار شويد.

_هرگز براي عابر پياده بوق نزنيد چرا كه از ميزان شنوايي او مطمئن نيستيد و در صورت برخورداري از شنوايي كامل از ميزان عفت كلام او مطمئن نخواهيد بود.

و در اوقاتي كه او هم رعايت شيونات را بكند احتمال دارد يك فرد مذكر از كنار او ظاهر شود كه ناموستان را مقابل ديدگان شما مصور كند.

_هرگز با سرعت كم از كنار يك خانم خيلي مسن عبور نكنيد يا حداقل شيشه هاي اتومبيل را تا انتها بالا بكشيد زيرا ممكن است او آنچنان دعاي خيري در حقتان بكند كه بهشت را در ذهنتان تصور كنيد و در ازاي آن از شما بخواهد او را تا مسيري برسانيد ، دستگيري از ناتوانان بسيار ستوده است اما باز هم ممكن است شما را از مسير اصلي تان منحرف كند و فراموش نكنيد كه در مقابل ، اين عبارت مي آيد كه چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است!

پس نتيجه مي گيريم كه شما بايد روي تصميمتان در مورد خريد اولين اتومبيل شخصي كمي تامل كنيد..

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 13:9 | لینک  | 

كم حرف بودم، به بيان بهتر بي حرف بودم ، به سختي كلماتي محدود را در صورت نياز به زبان مي آوردم و هيچ موضوعي را در هيچ شرايطي ادامه نمي دادم. سلام، مرسي، بله و اصولا خير،...

گاهي اوقات وقتي از اتاقمان بيرون مي آمدم تا سر سفره ي صبحانه بنشينم يادم مي رفت كه بگويم سلام البته مادرم اينطور وانمود مي كرد، ولي من مطمئنم كه مايل نبودم اون لحظه وا‍ژه اي را از دهنم بيرون بريزم حتي سلام و باز هم يادم مي آيد كه پدرم در ادامه مرا وامي داشت تا به اتاقمان بازگردم و دوباره بيايم اما اين بار همراه با سلام هر روز چند بار اين كار تكرار مي شد كه يا پدرم از شيوه ي رفت و برگشت خسته و نااميد مي شد يا من از فرط گرسنگي تسليم سلام مي شدم.

هميشه دوست داشتم پنير را با دستم بردارم تا انگشتم روي نان غلط بخورد و اين بار هم پدرم سرسختانه به همان شيوه ي اياب و ذهاب خود كه اتفاقا خيلي هم به آن پايبند بود رفتار مي كرد، كمي قد كشيدم همه به خاطر خنده هاي كوچك و مهربانم دوستم داشتند، باز هم با كسي صحبت نمي كردم حتي با خواهرانم كه كمي از من بزرگتر بودند ترجيح مي دادم با ميكي موس خط كش آبيم معاشرت كنم اما با آدمها نه.

روزي را كه خط كشم شكست و ميكي موس آن مرد هرگز فراموش نمي كنم ، به سمت ايوان خانه دويدم مادرم پايين پله ها تو حياط با خانم همسايه گرم گفتگو بود. به چشمانش خيره شدم و بغضم تركيد، گريستم. مادرم پرسيد چه شده گفتم خط كشم شكست. گفت: خوب، يكي ديگر برات مي خرم ... او مرا مي فهميد اين را گفت چون نمي خواست خانم همسايه از راز من سر در بياورد.

 

بزرگتر شدم ولي تو جمع بزرگترها وارد نمي شدم گاه گداري با خواهرانم تو خرابه ي زيرزمين خانه كه هيچ وقت جواز ساخت نگرفت روي خاك وسيمان سفر دريايي مي كرديم و من هميشه اولين كسي بودم كه "خشكي" مي ديدم، همين كه به مقصد مي رسيديم به حياط خانه مي آمديم و يك عكاسخانه برپا مي كردیم و من با دستگاه "ميلگرد بر" پدرم خيلي جدي بدون هيچ حرفي از خواهرانم عكس پرتره مي گرفتم و آنها به ظن كودكانه دو روز بعد مي آمدند تا سفارشهايشان را تحويل بگيرند. خواهر كوچكترم به دنيا آمد مادرم يك كالسكه با يك عروسك پشمالوي زشت قهوه اي رنگ به من داد و گفت اين را خواهرت از آن دنيا آورده، من مي دانستم كه اين را از عروسك فروشي خيابان چهاردهم خريده، و چون مادرم مرا مي فهميد ديگر اصراري نداشت كه حرفش را باور كنم.

باز هم بزرگتر شدم ولي زشت و زشت تر مي شدم، دختر لاغراندام و سبزه رو، بي حرف و زشت رو. برعكس، خواهرانم تنومند، خوش قواره و خيلي خيلي خوش بروروتر از من بودند اتفاقا خيلي خوب هم صحبت مي كردند.

دوران نوجواني را با نقاشي و مطالعه اي عميق و دراز مدت گذراندم. مادرم به من ياد داده بود كه هميشه بخوانم تا جوان و تازه بمانم، هيچ وقت او را بدون كتابي در دست نديده بودم البته سخت كوشي پدرم را نيز فراموش نمي كنم اين دو خصوصيت خوب ايشان را حفظ كردم و دوران تحصيل متوسط را با "سربلندي" –البته به گفته پدرم – پشت سر گذاشتم وارد دانشگاه شدم، دختري كم حرف، نسبتا زيبا با نگاهي عميق. متوجه شدم كه علي رغم بي توجهي ديگران در سالهاي گذشته اتفاقا مركز توجه ايشان شده ام. سعي كردم بيشتر حرف بزنم و باورهايم را تا حدي برايشان بگويم ولي حرف زدنم خيلي گيرودار داشت پر از اشتباه لفظي بود و امان از كلمه اي كه چند تا حرف ((ر)) و ((لام)) كنار هم داشت مثل كلمه ي(( پلوراليزم)). از گفتن اين كلمات ناتوان بودم ولي كوتاه نمي آمدم مثل پدرم و يك ريز حرف مي زدم وبا اعتماد به نفس كامل رفتار مي كردم مثل مادرم، خودم را تنها مي ديدم به دور از خواهرانم پس ديده مي شدم.

 بزرگ و بزرگتر شدم، ديگر لاغر و نحيف نبودم خيلي به چشم مي آمدم تا يك روز متوجه شدم كه ديگر خيلي خيلي به چشم مي آيم كه اين هم براي من باعث دردسر شد اين بار ديگر كوتاه آمدم. قد را خموده تر كردم، چهره را پوشانيدم، حرف هايم را خوردم و آهسته تر مي رفتم، تقريبا خيلي كه بزرگتر شدم، سنجيده تر شدم، حرف مي زدم اما كم، راه مي رفتم اما محكم و كار مي كردم اما سخت ولي همچنان كتاب مي خوانم زياد اما پيوسته.

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 13:6 | لینک  | 

روي صندلي نشسته بودم كه متوجه اون شدم ، با قدمهايي سنگين و پر از درنگ به سمت من مي آمد ، نزديك مي شد ، نزديك و نزديك تر ، كنارم نشست. متوجه كتاب قطوري با جلد قرمز رنگ در ميان دستانش شدم. سعي مي كردم از ميان عينك نمره بالاي او لغات كتاب را مرور كنم ولي نتوانستم ، پيش تر كه رفتم متوجه شدم من مجذوب خود او شده ام و از اينكه نگاه هاي طولاني ام را از روي او بر نمي داشتم شرمنده شده بودم ، گستاخانه و نه متواضعانه نگاهش مي كردم و غرق رنگ تمام خاكستري بر تنش شده بودم.

قطار وارد ایستگاه مترو شد ، از كنارش جنب نمي خوردم و قدم به قدم او وارد واگن قطار شدم ، روبه روي من نشست البته چند صندلي آن طرف تر و من روي صندلي ام لم داده بودم و با آرامش نگاهش مي كردم و با زاويه به چشمان باريك و روشنش چشم دوختم.

چشمان او سالهاي سال از چشمان روشن من سالخورده تر بود ، موهاي سياهش را مي پذيرفتم و كتاب قرمزش را درك مي كردم ولي ماسك روي صورتش را نه ... اي كاش ماسكي روي چهره نداشت و رخ او را تمام نما مي ديدم.

زن سخنگوي مترو به حرف آمد كه :"ايستگاه هفت تير"

بايد او را ترك ميكردم ، بلند شدم ، تصويري را كه پرتره ي او با نوار زرد رنگ " واگن ويژه ي خواهران" آغشته شده بود هرگز از ياد نمي برم.

رو به رويش ايستادم و در چشمان روشن و متينش زل زدم و بي پروا گفتم:"خداحافظ من."
نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 13:2 | لینک  | 

ميز صبحانه چيده شده بود.مثل هميشه تارا جان صبحانه را آماده كرده بود.ديشب خيلي اتفاقي رو كاناپه ي پذيرايي به خواب رفتم.

هرز چند گاهي با صداي نوگل و سوگل روياهاي موقت صبح گاهي در روحم كمرنگ مي شد و ذهنم را به هم مي ريخت.

نوگل مرا مي بوسيد و گهگاهي سوگل كه بزرگتر بود صورتم را نوازش مي داد و با انگشتان سبزه گون و ظريفش چشمانم را باز مي كرد و مي گفت: حميـــــــــد نخواب ، بلند شو ...

در ميان رفت و آمد مدام دخترانم بلند مي شوم و به صورتم دستي مي كشم.

پاهايم را از لبه ي كاناپه آويزان مي كنم.يكي از پاهایم بي مقدمه وارد شلوارم شد ، يادم آمد كه شلوارم را شب گذشته از پايم درآورده بودم و مثل لوله تفنگ همان جا رهايش كرده بودم ، گويا تارا جان هم فراموش كرده بود آنرا بردارد.

كنار ميز نشستم و با بي ميلي لقمه اي نان و مربا خوردم. نوگل دختر كوچكم طبق معمول با شانه و سنجاق سري در دستش به سمت من آمد.موهاي لخت و روشنش را شانه كردم.موهايش را بو كشيدم ، آنها را به شيوه اي متفاوت از روزهاي قبل آرايش كردم و با سنجاق بستم. سوگل را نيز رو به رويم نشاندم و موهايش را كه كمي تيره تر بود آرايش كردم ، آن هم به شكلي ديگر.

در آرايش موهايشان دستان پر مهارتي داشتم و هر روز به اين كار عاشق تر مي شدم.

سوگل و نوگلم بزرگ و بزرگ تر شدند و من ديگر به موهايشان عادت كرده بودم و به تلالو روشن موهايشان خو گرفته بودم و با لذت انگشتانم را ميان موهايشان به رقص در مي آورم.

يك روز صبح دخترانم به سراغم نيامدند.نگران شدم.جسمم را از روي كاناپه شتابان بلند كردم.به سراغشان رفتم.در اتاق نيمه باز بود ، آنها بيدار نبودند.

وارد شدم ، صدايشان زدم. دستانم بي تاب بودند و انگشتانم بي قرار ، به تختشان چشم دوختم.پتو را تا بالاي سرشان كشيده بودند.تعجب كردم.به سراغ سوگل رفتم.اتاق تاريك و هوا سرد شد ولي من عرق مي ريختم. به آرامي صدايش زدم،تكان نخورد.هوا تاريك تر مي شد،گويا صبح نبود. ترديد كردم،اما آن طرف پنجره روشن روشن بود. دستانم آرام نداشتند ، صداهاي گنگي مي شنيدم.دخترانم تكان نمي خوردند ، بي معطلي پتو را پس زدم.جا خوردم ، رنگ باختم ، سرد شدم و پس افتادم.

سوگلم را ديدم اما موهايش را نديدم.عقب عقب آمدم. به سراغ نوگلم رفتم . دستانم سرد سرد بود.اتاق تاريك تاريك شده بود ، بي اراده پتو را از روي نوگل كشيدم ، به عقب پرتاب شدم.پوست سر نوگل را مي ديدم اما موهايش را نه !

هيچ نمي دانستم و نمي فهميدم چه شده ، رنگ مي باختم ، دستانم ، انگشتانم ، از تنم جدا شدند به حركت افتادند.

نمي دانستم به دل  پر درد انگشتانم چه جوابي بدهم؟

تاراجان هراسان وارد شد چشمانش پر از اشک شده بود ، لبانش میلرزید او میخواست چزی به من بگوید فقط نمی دانست از کجا باید شروع کند.

به بيرون چشم دوختیم ، آسمان هم بي شفق شد.

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 12:47 | لینک  | 

 

دخترم تو كيميا و دست نيافتني هستي.

الان دقيقا نميدانم كه كجا هستي و دقيقا نمي دانم كه به كجا مي نگري و حتي دقيقا نمي دانم به چه مي انديشي. اما دقيقا ميدانم كه تو را دوست دارم و به تو عشق مي ورزم.

هر بار كه مقابل آيينه مي ايستم و مي خواهم به چشمان خودم نگاه كنم تو به من زول زده اي و انگار كه چشمانم براي هميشه در آيينه ،چشمان سياه و معصوم تو را مي بيند.

نوشته شده توسط سارا ساسانی در ساعت 12:48 | لینک  |